X
تبلیغات
رایتل

بدون شرح

نظرات (2)
حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بدخواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بدخواه تر و زیرکتر. به او امر کرد که راهی بیاب. تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنوشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و ده ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت به بند گوزیدن دقت نفرمودید همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.

و چنین شد که وزیر گفت. مرد لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است، این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش درآورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمی است. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که با سواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر مینامیدند. و گفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جکهای بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده. یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده یا مثل سگ بود کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند و اینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند. نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چندگاهی بیخبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می انداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردن از این اخرین حق بدهی خودشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقه سر می دادند که چه زیرکانه مردم را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حکایت غریبی نیست یودا جان.
چهارشنبه 5 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 07:06 ب.ظ
عجب!!!!!! هم به خاطر عکس هم به خاطر داستان پادشاه!!!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 04:57 ب.ظ
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد